تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
A
خانه » سبک زندگی » حل شدن مشکلات زناشویی با رعایت چند اصول کاربردی
 

حل شدن مشکلات زناشویی با رعایت چند اصول کاربردی

حل شدن مشکلات زناشویی با رعایت چند اصول کاربردی

حل شدن مشکلات من به کمک عمل به اصول زیر

سلام به همه دوستای گلم.احتمالا بعضیاتون منو بشناسین.من دوسال تموم درگیر مشکلات زیادی بودم که به لطف خدا و کمک دوستان از چندماه پیش عزمم رو جزم کردم برای حل مشکلاتم و خداروشکر امروز انقدر خوشحالم که دلم نیومد مطرح نکنم.شاید نوشته های من کمک ناچیزی به دیگران بکنه.خواستم تجربه هامو بگم که کسایی که تازه واردن بدونن اگه واقعا صبرداشته باشن و از نکات همدردی استفاده کنن قطعا دنیاشون بهشت میشه.

داستان زندگیم طولانیه ولی مینویسم شاید باعث گشایش گره ای بشه.

من رها ۲۵ ساله.تک دختر و دوتا برادر دارم.ی پدرومادر فداکار که فرشته ان.وضع مالی خوب و سرشناس و…برادرام پزشک و مهندس.خودمم ارشد دانشگاه دولتی با رتبه تک رقمی.خلاصه ی زندگی خوب.تا ۵ سال پیش که برادرام ازدواج کردن دوتایی و من خیلی تنها شدم.همون حین متاسفانه پدرم یه دوره بیماری گرفتن و یکسال بستری بودن که سخت ترین دوران زندگیم بود که پدرم عین شمع جلوی چشمامون آب میشدن.همون زمان من درجایی مشغول کار بودم که خیلی اتفاقی باهمسر الانم آشنا شدم.اون موقع ایشون هم چند ماه بود از همسر سابقشون جدا شده بودن.ما هردو مذهبی بودیم و هیچ رابطه ای نداشتیم.چون ایشون ده سال هم از من بزرگتر بودن در ذهن هیچ کدوممون هم فکر کردن به هم خطور نمیکرد.فقط گاهی عین خواهر و برادر دردل میکردیم.همین.تا کم کم من بخاطر شرایط بحرانیم هی داشتم به ایشون دل میبستم.اما میدونستم یک طرفه است.تا اینکه بعد دوسال به خودم اومدم که عاشقش شدم.بااینکه خواستگارای فوق العاده ای داشتم همه رو رد میکردم.تا یه جایی که به خودم اومدم که باید همه چی تموم بشه و وقتی ایشون پرسیدن و علت رو گفتم ایشون شوکه شدن.چون با شرایط خوب من فکرشم نمیکرن که من حتی به ایشون فکر کرده باشم.و روز بعدش گفتن میخوان بیان خواستگاری و مادرشون رو فرستادن.و من چون کنکور ارشد داشتم مهلت ۶″ماهه خواستم.همسرم تواین تایم استخاره گرفتن و بد اومد و پشیمون شدن.و من خیلی ناراحت بودم و اصرار به ادامه داشتم…..

خلاصه با خونواده شون اومدن و بعد ۶″ماه نامزدی ما عقد کردیم.خیلی زود به خودم اومدم که چقدر انتخابم غلط بوده.

همسرم ده سال ازمن بزرگتر بود.
طلاق داشت.
وسواس داشت.
ذوق و شوق نداشت.۱۵
سال تنها زندکی کرده بود و جمع گریز بود.
اهل رفت و آمد نبود.
خیلی حساس و حرف دربیار بود.
زود عصبانی میشد.
پرخاشگر بود.
خودشو میزد
و خیلی خیلی مشکلات دیگه.

اما از بیرون آدم موجهی بود.
دکترا میخوند
شغلش شهرت براش به همراه داشت….
من خیلی زود پشیمون شدم اما راه برگشت نداشتم چون عذاب وجدان داشتم که خودم اصرار به ازدواج کرده بودم علیرغم مخالفت خونوادم و خود همسرم.پس هی ادامه میدادم و در دلم خودمو روزی صدبار لعنت میکردم برای انتخاب غلطم.
تنش ها شروع شد وجود من پر از نفرت و کینه شد از دست همسرم.از کارایی که میکردم و اون نمیکرد.ذوقایی که داشتم و اون نداشت چون همه رو تجربه کرده بود.خلاصه یکسال بادعوا و قهرو تنش گذشت.مشاورهم رفتیم.و هردوتا مشاور بهم گفتن به درد زندگی نمیخوره.آدم خاصیه و…

اما من دلم به طلاق راضی نبود.باز ادامه دادیم و تا چند ماه پیش که دعواهامون به اوجش رسید و دوماه رابطه ای نداشتیم و میگفت باید جداشیم.اومد پیش خونوادم و آبرومو و برد.تحقیرم کرد که من بودم که آویزونش شدم و…و تا یک قدمی جدایی رفتیم…..
توی همدردی موارد مشابه رو خوندم که باید تمرکزم رو بزارم روی خودم.من تبدیل شده بودم به یه آدم افسرده و پرخاشگر.و باهمه ی وجودم خواستم تغییر کنم…..
به مشاور خانواده و روانپزشک مراجعه کردم.مشاوره خونواده ازم خواست تا برای آخرین بار با همسرم حرف بزنه و راضیش کنه که از طلاق منصرف بشه.باهاش صحبت کرد و راضی نشد و گفت از دوسال عقد کردگی و تنش خسته اس.ولی درنهایت راضی به ادامه شد برای آخرین بار……
و امروز من که تا چند ماه پیش خودم رو بدبخت ترین ادم دنیا میدونستم و از انتخابم پشیمون حالا بهتربن حس ها رو دارم تجربه میکنم.
چون مصمم شدم و خودم رو تغییر دادم و همسرم زیرو رو شد.من از روز اول خواستم اون رو تغییر بدم و نشد ولی وقتی رفتار خودم رو تغییر دادم همسرم کاملا عوض شد طوری که امروز منو درآغوش گرفته بود و ازداشتنم گریه میکرد.کسی که اونجور آبروی منو برد امروز به پام افتاده بود.حالا تجربیاتم رو موردی میگم:( جا داره بگم خدا رو هزاران بار شکر که پدرو مادر صبور و عاقلی داشتم که جای پشتیبانی های احساسی کمکم کردن اشتباهاتم رو بشناسم و برطرف کنم و تنهام نزاشتن و مدام تشویقم کردن به خودسازی و رفع مشکلاتم.)و حالا تجربیاتم:

۱٫مقایسه کردن رو کاملا گذاشتم کنار و هیچ قیاسی نکردم.( کاری که اوایل خیلی میکردم.)

۲٫لج بازی و گذاشتم کنار. ( هردرخواستی که دارم وقتی میگم و میگه نه هرچند غیر منطقی میگم چشم.به نیم ساعت نمیکشه که قبول میکنه.)

۳٫اصلا بهش باید و نباید نمیکنم و ایراد نمیگیرم.
( مثالش همسر من وسواس شدید داشت.هیچ دری و تو خونه نمیبست.در دستشویی-حموم-کمدها-کابینت.هرچی حرص میخوردم و میگفتم گوش نمیکرد.تا راهم و عوض کردم.دیگه اصلا بهش نمیگفتم.فقط پشت سرش خودم میبستم.تا بعداز یک مدت دیگه خودش انجام میده.بهم گفت اینکه غر نزدی و باعمل نشونم دادی به دلم نشست.)و دیگه ملکه ذهنش شد.

۴٫اصلا و ابدا غر غر نکردم.هرچند خیلی سخت بود.خیلی.
( مثلا قرار بود ی ساعت مشخص بیاد و بریم خونه مامانم.اما نمیومد.اصلا ایراد نمیگرقتم خودش مصمم میشد که فردا انجام بده. )

۵٫سعی کردم این حس رو بهش بدم که الویت اول زندگیمه.
( من خیلی به پدرو مادرم وابسته ام.خیلی.جونم براشون در میره.و همین همسرمو شدیدا حساس کرده بود که رفت و آمد نکنه.الان مثلا میگم بریم خونه مانانم میگه خسته ام.میگم باشه عزیزم اشکال نداره.یک ربع بعد خودش اصرار میکنه پاشو بریم.قبلا قیافه میگرفتم و ..)

۶٫سعی کردم خوبیاشو ببینم.
( باخودم مرور میکنم که خوب خداروشکر نماز خونه.مهربونه.اهل دود و دم نیست.رفیق باز نیست.چشم پاکه.دکترا میخونه.خونه و ماشین داره.)

۷٫برای هرکار کوچیکش ازش تشکر میکنم
.

۸٫چیزایی که بلد نیست رو با عمل بهش نشان دادم.
( قبلا اهل کادو و…نبود.من براش تولد گرفتم.مناسبتا کادو دادم.الان خودش دیگه هرچی باشه یادش نمیره.حای تولد خونوادم و روز مادر و…قبلا غر میزدم و ناراحتی میکردم که گزاشتم کنار)

۹٫دنبال تلافی کردن نیستم.
( قبلا من با مادرش تماس میگرفتم.چون اون نمیگرفت منم لج میکردم و نمیزدم.الان کاری ب اون ندارم و سعی میکنم وظیفه خودم و درست انجام بدم.الان اون هم یاد گرفته)
این و باهمه وجودم بهش رسیدم که اگر کارخوبی میکنیم نباید منتظر جواب باشیم.اول برا رضای خدا بعدم برا حال خوب خودمون.اگه انتظار نداشته باشیم خیلی ارامش داریم.خیلی

۱۰٫سعی کردم ترجمان محبت و یاد بگیرم.
مثلا روز زن همسرم سر کار بود و نمیتونست بیاد.اگر قبلا بود کلی ناراحتی میکردم و دعوا.ولی باخودم فک کردم اگر نمیتونه بیاد چون سر کاره و دنبال پول بخاطر من و زندگیش.پس همین یعنی محبت.وهمین باعث شد بعدا برام با دل خوش جبران کنه.

۱۱٫سعی کردم نگاهم و وسیع تر کنم و اینده نگرتر باشم.
همسر من تنها زندکی میکنه و از اول عقد اصرار داشت که زیاد بیا پیش من و بمون.خونوادمم اوکی بودن.ولی خودم میگفتم چون مراسم نگرفتیم و من جهیزیه خودم نیست نمیام.اونم همش میگفت وسایل برات مهمتره تا من.میگفت باید اول مطمین شیم بعد جهاز بیاری منم عقده شده بود برام و نمیومدم.الان مدتیه که هرچندروز میام پیشش میمونم.حالا خودش میگه هروقت دوست داری جهیزیت رو بیار.
اینم واقعا مهمه که فقط با مردا نباید لج کرد.اگر هرچی میگن هرچند اشتباه بگی چشم خودشون اون کارو انجام میدن.

۱۲٫ایراداش رو به روش نمیارم.
قبلا همش سرکوفت میزدم که تو وسواس داری.اونم موضع میگرفت که بقیه کثیفن.یه مدت هیچی نگفتم و الان میبینم چقد بهتر شدا و مدام داره سعی میکنه با خودش مبارزه کنه و کلی عرقیجات ارامبخش میخوره و…خیلی بهتر شده.

۱۳٫سعی کردم بدبینی و موضع منفی و بزارم کنارهر اتفاقی و بد تعبیر نمیکنم و سعی میکنم خوشبینانه ببینم.

۱۴٫در انجام کارهای خوب مداومت کردم.
مثلا همسرم اصلا تماس نمیگرفت.من روزی چندبار تماس میگرفتم و احوالپرسی.بعد ی مدت حالا اونه که مدام تماس میگیره باهام و ابراز محبت میکنه.

۱۵٫گریه رو گزاشتم کنار.
قبلا سریعا تو دعواها گریه میکردم.الان میزارم جفتمون اروم بشیم.ی نوشیدنی میلرم بعد بهش میگم هروقت ارامش داشتی و صحبت کنیم و گفتگو میکنیم.اگر ب نتیجه برسم اشتباه داشتم سریعا عذرخواهی میکنم.این باعث شده اون هم یاد گرفته و شدیدا عذرخواهی میکنه بابت اشتباهاتش.

۱۶٫سعی کردم رو نقاط حساسش دست نزارم.
من قبلا خیلی رنگ های شاد میپوشیدم.خونوادم بااینکه مذهبی ان ولی ایراد نمیگرفتن.ولی همسرم خیلی حساسه
اولا کلی ناراحتی میکردم.الان ب حرفش گوش میکنم و خودشم حساسیت هاش کمتر شده.

۱۷٫سعی کردم بهش احترام بزارم و نشون بدم نظرش برام مهمه.
مثلا خرید که میرم باهاش تماس میگیرم و ازش مشورت میگیرم.کاملا میفهمم چقد خوشحال میشه هرچند در نهایت تصمیم رو به عهده ی خودم بزاره.

۱۸٫اشتباهات خودم رو قبول کردم.
مشاوره رفتم.خیلی مطالعه کردم.هرشب ساعت ها همدردی و مطالعه کردم.نسبت ب اشتباهاتم مقاومت نکردم.

۱۹٫سعی کردم فعالیت های دونفره دلشته باشیم.
مثلا باهم زبان میخونیم.قبلا همش حوصله ام تو خونه اش سر میرفت و دوست داشتم برگردم پیش پدر و مادرم..

۲۰٫سعی کردم فعالیت هایی انجام بدم که حس خوبی بهم میده.
مثل یه سری کاهای هنری برای خیریه ها.و یا درست کردن گروه های دعای دسته جمعی و…و خودم و مشغول کردم.هم احساسات معنوی حالم رو بهتر کرد هم وقتم پرمیشد و کمتر افکار مزاحم سراغم میومد.

۲۱٫همه سعیم و کردم کارهای عجولانه و احساسی نکنم.
موقع عصبانیت و مواقع دیگه اول چند دقیقه فکر میکنم که کاری که میخوام بکنم چه عواقبی داره بعد تصمیم میگیرم.

۲۲٫سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم.
چشمام و میبندم.نفس عمیق میکشم و صلوات میفرستم.دلم آروم میشه

۲۳٫از تکنیک توقف فکر منفی استفاده کردم.
هروقت فکر منفی میاد ی تصویری و میارم توذهنم که سریعا حواسم پرت بشه و دیکه ادامه ندم.

و بزرگ ترین درسی که از همدردی گرفتم.ماهمیشه به دنبال تغییر طرف مقابل هستیم و خودمون و طرف رو دیوانه میکنیم.اما اگر به جای زوم کردن روی دیگری دنبال بعتر شدن خودمون باشیم همه چیز درست میشه
زندگی من یک زندکی به بن بست رسیده بود و در یک قدمی طلاق.همه ی مشاورا هم تایید کردن که باید طلاق بگیرم چون همسرم عوض نمیشه.اما من ایمان داشتم هیچ مشکلی بدون راه حل نیست.خیلی اذیت شدم.خیلی تلاش کردم.اما خسته نشدم.اسون نیست هی محبت یه طرفه کنی و…اما نتیجه اش خیلی شیرینه.خیلی.آسون نیست ی لحظه که حسابی لجت گرفته بریزی تو دلت و بکی چشم اما وقتی چند دقیقه تحمل کنی طرفت عین موم نرم میشه.
همسر من کسی بود که مشاورا هم امیدی به تغییرش نداشتند و همه میگفتن تغییز پذیر نیست.
اما من عین یه معجزه دارم روز به روز بهتر شدنش رو میبینم.و زندگیم هرروز داره بهتر از دیروز میشه.

همسری که دنبال طلاق بود الان داره همه تلاششو میکنه که زودتر مراسم بگیره و بریم سر زندگی.
توروخدا دنبال جدایی نباشین.

ما به دنیا اومدیم تا کامل بشیم.قرارنیست فقط روزای خوشی داشته باشیم.

همه مشکل دارن.مهم اینه اونقدر به خودمون و توانایی که خدا بهمون داده ایمان داشته باشیم که بتونیم سربلند باشیم.
هیچ حسی تودنیا بهتر ازاین حس نیست که ببینی اونقدر رو خودت کار کردی و خودسازی کردی که تونستی زندکیتو مدیریت کنی.اونم زندکی ای که روزی هیچ کس امیدی به ادامه اش نداشته…
و حتی خودت روزی صدبار خودتو لعنت میکردی از اشتباه غلطت.حتی الان هم قبول دارم من انتخاب خوبی نداشتم و خواستگارای خیلی بهتری هم داشتم.ولی خدا رو شکر میکنم با انتخاب غلط دیگه ای دنبال طلاق نرفتم و سعی کردم گذشته رو فراموش کنم و آینده ام رو بسازم.و برای زندکیم تلاش کردم.حالا همسرمه که قدردانه منه و بادیدن من اشک شوق میریزه و دوست داره همه جور تلاش کنه برای رضایت من…
و دراخر ممنونم از مدیر همدردی و تمام کسایی که اینجا زحمت میکشن.اکثر کسایی که میان توی سایت با یه دل پر غصه و قلب ناامید میان.
اما همدردی دوستان و گاهی یک جمله ی مثبت زندکی یک شخص رو زیرو رو میکنه.
تو شب آرزوها ارزو دارم همه به آرزوهاشون برسن.یک تجربه شخصی هم که بهش ایمان آوردم نماز اول وقت و حدیث کساست.دلی که به خدا نزدیک بشه خدا دستگیرش میشه…
خدا پشت و پناه همگیتون….آرزوهاتون براورده بشه انشالله… التماس دعا برای من و همه ی جوون ها.و سلامتی تمام پدرو مادرهای نازنبن سرزمینم…

حل شدن مشکلات زناشویی با رعایت چند اصول کاربردی

دانلود

اخبار

آرشیو

گالری عکس

آرشیو

اس ام اس های تازه

آرشیو

آهنگ های پیشواز

آرشیو

daroopost