آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵
Admin
خانه » تفریح و سرگرمی » داستان های کوتاه » حکایتی در مورد عبرت از دنیای بی وفا از گلستان سعدی

modise

 

حکایتی در مورد عبرت از دنیای بی وفا از گلستان سعدی

3002126حکایتی در مورد عبرت از دنیای بی وفا از گلستان سعدی

حکایتی در مورد عبرت از دنیای بی وفا از گلستان سعدی

یکى از فرمانروایان خراسان ، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که تمام بدنش پوسیده و متلاشی و با خاک در هم آمیخته است به غیر از چشمانش که همچنان سالم است و در حال نظاره به اطراف. خواب خود را برای حکیمان و دانشمندان بسیاری گفت اما آنها به نوعی از تعبیر آن بازماندند مگر درویشی تهیدست که اینگونه خواب را برایش تعبیر نمود:

(سلطان محمود هنوز نگران این است که ملکش در دست دگران است)

بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند

کز هستیش به روى زمین یک نشان نماند

وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاک

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر

گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند

خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

پینوشت: کتاب آقای« محمد محمدی اشتهاردی»

 

حکایتی در مورد عبرت از دنیای بی وفا از گلستان سعدی

دانلود

اخبار

آرشیو

گالری عکس

آرشیو

اس ام اس های تازه

آرشیو

آهنگ های پیشواز

آرشیو

modise